سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

تولد


دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦

زندگی

دوست دارم

دوست دارم

دوستش دارم

زندگی را

زندگیم را

همه ی زندگیم را می گویم

صبور ترین مرد زندگیم را

همه ی زندگیم را می گویم...


پنجشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٦

تا هميشه با من...

 

آن كلاغي كه پريد


از فراز سرما


و فرو رفت در انديشه آشفته ابري ولگرد


و صدايش همچون نيزه كوتاهي پهناي افق را پيمود


خبر ما را با خود خواهد برد به شهر


همه مي دانند


همه مي دانند


كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس


باغ را ديديم


و از آن شاخه بازيگر دور از دست


سيب را چيديم


همه مي ترسند


همه مي ترسند اما من و تو


به چراغ و آب و آينه پيوستيم


و نترسيديم


سخن از پيوند سست دو نام


و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست


سخن از گيسوي خوشبخت منست


با شقايق هاي سوخته بوسه تو


و صميميت تن هامان در طراري


و درخشيدن عريانيمان


مثل فلس ماهي ها در آب


سخن از زندگي نقره اي آوازيست


كه سحرگاهان فواره كوچك مي خواند


ما در آن جنگل سبز سيال


شبي از خرگوشان وحشي


و در آن درياي مضطرب خونسرد


از صدف هاي پر از مرواريد


و در آن كوه غريب فاتح


از عقابان جوان پرسيديم


كه چه بايد كرد ؟


همه مي دانند


همه مي دانند


ما به خواب سرد و ساكت سيمرغان ره يافته ايم


ما حقيقت را در باغچه پيدا كرديم


در نگاه شرم آگين گلي گمنام


و بقا را در يك لحظه نا محدود


كه دو خورشيد به هم خيره شدند


سخن از پچ پچ ترساني در ظلمت نيست


سخن از روزست و پنجره هاي باز


و هواي تازه


و اجاقي كه در آن اشيا بيهده مي سوزند


و زميني كه ز كشتي ديگر بارور است


و تولد و تكامل و غرور


سخن از دستان عاشق ماست


كه پلي از پيغام عطر و نور و نسيم


بر فراز شبها ساخته اند


به چمنزار بيا


به چمنزار بزرگ


و صدايم كن از پشت نفس هاي گل ابريشم


همچنان آهو كه جفتش را


پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند


و كبوترهاي معصوم


از بلندي هاي برج سپيد خود


به زمين مي نگرند

فروغ


جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦

روز اميد...

 

  کافی نبود و نيست هزاران هزار سال...تا بازگو کند... آن لحظه ی گريخته ی جاودانه را... آن لحظه ي گريخته ي جاودانه را..آن  لحظه را  كه تنگ در آغوشم آمدی ... آن  لحظه را كه تنگ در آغوشت آمدم ...

معجزه بود

هنگامه ي آمدنت

آمدي سوار بر اسب رويايي

آنقدر نجيب و خوب

كه چشمانم شرمش  شد از خيره ماندن به چشمانت

عشق را هجي كردي

 ومعناي ناب صداقت را

افسانه بود بي شك

با تو بودن تا براي هميشه

آروزي محال بود؟

نه قريب بود نه بعيد

محال بود

و تو

محال را ممكن كردي

و امروز با تو هستم

تا هميشه...

 


سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦

تولد...

 

یک روز نا خواسته ام آمدم

                                 به این دنیا

و دیگر روز نا خواسته خواهم رفت

                                  از این دنیا


دوشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

سوم ارديبهشت

  

شاعر چشمان تو نبوده ام هرگز!

كه مرا چنين عظمتی محال است...

اما فاتح قلبم بوده ای بی گمان!

كه تو را سخت آسان است

 

پس برای تو می نويسم كه فاتح قلبم بوده اي..

بهار در بهار است اينجا

بهشت در بهشت...

بهار زندگی تو در بهشتی ترين ماه خدا مبارك...


پنجشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٦

 

بهار بهار پرنده گفت يا گل گفت ؟
 خواب بوديم و
 هيچكي صدايي نشنفت !
 
 بهار بهار صدا همون صدا بود
 صداي شاخه هاي و ريشه ها بود
 
 بهار بهار چه اسم آشنايي
 صدات مياد اما خودت كجايي ؟
 
 وابكنيم پنجره ها رو يا نه ؟
 تازه كنيم خاطره ها رو يا نه ؟
 
 بهار اومد لباس نو تنم كرد
 تازه تر از فصل شكفتنم كرد
 
 بهار اومد با يه بغل جوونه
 عيد و آورد از تو كوچه تو خونه
 
 حياط ما يه غربيل
 باغچه ما يه گلدون
 خونه ما هميشه
 منتظر يه مهمون
 
 بهار بهار يه مهمون قديمي
 يه آشناي ساده و صميمي
 
 يه آشنا كه مثل قصه هابود
 خواب و خيال همه بچه ها بود
 
 يادش بخير بچه گيا چه خوب بود
 حيف كه هنوز صب نشده غروب بود
 
 آخ كه چه زود قلك عيديامون
 وقتي شكست باهاش شكست دلامون
 
 بهار اومد برفا رو نقطه چين كرد
 خنده به دل مردگي زمين كرد
 
 چقدر دلم فصل بهار و دوس داشت
 وا شدن پنجره ها رو دوس داشت
 
 بهار اومد پنجره ها رو وا كرد
 من و با حسي تازه آشنا كرد
 
 يه حرف يه حرف حرفاي من كتاب شد
 حيف كه همش سوال بي جواب شد
 
 دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
 كه صب تا شب دنبال آب و نون بود
 
 بهار اومد اما با دست خالي
 با يه بغل شكوفه خيالي
 
 بهار بهار گلخونه هاي بي گل
 خاطره هاي مونده اون ور پل
 
 بهار بهار يه غصه هميشه
 منظره هاي مات پشت شيشه
 
 بهار بهار حرفي براي گفتن
 تو فصل بي حوصلگي شكفتن
 
 بهار بهار پرنده گفت يا گل گفت
 ما شنيديم هر كسي خوابه نشنفت

محمد علی بهمنی


سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥

شعاری برای زيستن

 

حرمت اعتبار خود را

 

هرگز در ميدان مقايسه خويش با ديگران

 

مشكن

 

كه ما هر يك يگانه ايم

 

موجودي بي نظير و بي تشابه.

 

و آرمان هاي خويش را

 

به مقياس معيارهاي ديگران بنياد مكن

 

تنها تو ميداني(بهترين) در زندگي ات

 

چگونه معنا مي شود

 

از كنار آنچه به قلب تو نزديك است

 

آسان مگذر

 

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان كه

 

بر زندگي خويش

 

كه بي حضور آنان زندگي مفهوم خود را

 

از دست مي دهد.

 

با دم زدن در هواي گذشته

 

و نگراني فرداهاي نيامده

 

زندگي را مگذار كه از لابلاي انگشتانت فرو لغزد

 

و آسان هدر شود.

 

هر روز، همان روز را زندگي كن

 

و بديسان تمامي عمر را به كمال زيسته يي.

 

و هرگز اميد از كف مده

 

آنگاه كه چيز ديگری

 

براي دادن در كف داري.

 

همه چيز در آن لحظه يي به پايان مي رسد

 

كه قدمهاي تو باز مي ايستند.

 

و هراسي به خود راه مده

 

از پذيرفتن اين حقيقت كه

 

هنوز پله يي تا كمال فاصله باشد

 

تنها پيوند ميان ما

 

خط نازك همين فاصله است.

 

بر خيز و بي هراس خطر كن،

 

در هر فرصتي بياويز.

 

و هم بدين سان است كه به مفهوم(شجاعت)

 

دست نخواهي يافت.

 

آنگاه كه بگويي ديگر نخواهمش يافت

 

عشق را از زندگي خويش رانده ای

 

عشق چنان است كه

 

هر چه بيشتر ارزاني داری

 

سرشار تر شود

 

و هر گاه كه آن را تنگ در مشت گيری

 

آسان تر از كف رود

 

پروازش ده تا كه پايدار بماند.

 

روياهايت را فرو مگذار

 

كه بي آنان زندگاني را اميدي نيست

 

و بي اميد، زندگي را آهنگي نباشد.

 

ازروزهايت شتابان گذر مكن

 

كه در التهاب اين شتاب

 

نه تنها نقطه سر آغاز خويش

 

كه حتي سر منزل مقصود را گم كني.

 

زندگي مسابقه نيست

 

زندگي يك سفر است

 

و تو آن مسافري باش

 

كه در هر گامش

 

ترنم خوش لحظه ها جاري است.

 

 

نانسي سيمس

مترجم:دكتر مهدي مقصودي

 


دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥

معشوق من...

 

میخواستم شکرانه ای بنویس به پاس بودنت...

میخواستم عاشقانه ای آرام بنویسم از اعجاز چشمانت...

از طلوع تو در گیر و دار درماندگی دلم...

از همراهی تو در این مسیر پر پیچ و خم...

که حتی اگر راه هموار باشد ناهموارش میکنند!!!

و بعد دیدم غزلی....و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز!!!

 

 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم 


 آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم


 با آسمان مفاخره کردیم تا سحر


 او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم


او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید


 من برق چشم ملتهبت را رقم زدم


 تا کور سوی اخترکان بشکند همه


 از نام تو به بام افق ها ،‌ علمزدم


 با وامی از نگاه تو خورشید های شب


 نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم


 هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود


 تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم


 تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد


 شک از تو وام کردم و در باورم زدم


از شادی ام مپرس که من نیز در ازل


همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم




پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

سزاوار تو باز اينها نيست...

 

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست


 محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست


از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت


 كه در اين وصف زبان دگري گويا نيست


بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما


 غزل توست كه در قولي از آن ما نيست


تو چه رازي كه بهر شيوه تو را مي جويم


تازه مي يابم و بازت اثري پيدا نيست


 شب كه آرام تر از پلك تو را مي بندم


در دلم طاقت ديدار تو تا فردا نيست


اين كه پيوست به هر رود كه دريا باشد


 از تو گر موج نگيرد به خدا دريا نيست


 من نه آنم كه به توصيف خطا بنشينم


اين تو هستي كه سزاوار تو باز اينها نيست

محمد علی بهمنی


 

 

 

 

 

اينجا كه هستي


::نوشته هاي قبليم ::

آذر 84


:: لوگوي وبلاگ ::

ب‍ی نشونه


:: دوســتان ::

نشاني او
زندگي از نو
تنها ميان جمع
شكوه لحظه ها
دلك دريايي من
حرف هاي دلم
شمعهاي خاموش
عاشق نبايد بود